تبليغاتX
ما چند نفر

آموزش خودکشی به صورت طنز
تاريخ: پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 ساعت :22:40
اصولا واژه خودکشی به معنی خود کشتنه. يعنی در اين عمل فرد اونقدر خودشو می‌کشه که ميميره و اين خود کشتن به علت وارد آمدن مصايب و رنج‌های فراوان يا بالعکس صورت مي‌گيره

به نظر من خودکشی کار چندان جذابی نيست ولی بسيار هيجان انگيزه و به يه بار امتحانش مي‌ارزه. من خودم چند بار امتحانش كردم و با اينکه چند بارش هم مردم ولی همچين بگی نگی بدم نيومد
برخلاف نظر خيليها که می‌گن خودکشی خيلی راحت و سهله بايد بگم نخيييييييير... اونجوريام نيست. هر کاری قواعد و اصول خاص خودشو داره و خودکشي هم جدا از اين مطلب نيست

اول از همه اون کسايي که می خوان خودکشی کنن رو دسته‌بندي مي‌كنيم

کسی که در عشقش شکست خورده
کسی که ور شکست شده
(کسی که قاط زده ( مثه من
کسی که از زندگی خير نديده
کسی که بدجوری روش فشار اومده
کسی که کنجکاوه زودتر جهنمو ببينه
و خلاصه هر کسی که يه جورايي به آخر خط رسيده
افراد بالا، به هرحال مستقيم به جهنم می‌رن، ولی خدا همشون رو رحمت کنه

شما جزو كداميك از دسته‌هاي بالا هستيد؟
اگه هستيد ادامه مطلب رو بخونيد و گرنه يه دسته جديد برای خودتون ببازيد و بعد بقيه شو بخونيد

حالا فرض می‌کنيم: طرف تنها مياد توی يه اتاق و در رو قفل مي‌كنه و عزمشو برای خودکش جزم مي‌كنه. به دور برش نگاه مي‌كنه و اين وسايل رو مي‌بينه

طناب
سيخ کباب
کبريت آغشته به بنزين
قرض دياز پام
آمپول هوای تهران
دندون مصنوعی حاج خانمشون
لوله گاز
پاکت نايلون
چاقوی ميوه بری
نخ کاموايي
سوزن لحاف دوزی
تيغ ريش تراشی مصرف شده
مرگ موش

خب... براي شروع بد نيست

ولی نظرتون رو به يه موضوع مهم ولي پيش پا افتاده، جلب مي‌كنم: «تصوير و قيافه و ديسيپلين شما بعد از مردن خيلی مهمه

فرض کنيد درب اتاق شما رو می‌شکنن و شما رو در حالتی پيدا می‌کنن که از يه طناب از سقف آويزونيد و داريد مثل پاندول ساعت تاب می‌خوريد و زبونتون مثل زبون بلانسبت سگ آقای پتيول از دهنتون آويزونه و صورتتون سياه و ورم کرده و احتمالا در اثر فعل و انفعالات شيميايی شلوارتون هم خيسه

نه... خودتون جای تماشاگرا باشين، حالتون بهم نمی‌خوره؟ احساس انزجار بهتون دست نمی‌ده؟
قيافه شما بعد از خودکشی بايد از هميشه معصومانه تر... از هميشه زيباتر و از هميشه دوست داشتنی‌تر باشه تا دل همه حسابی بسوزه

با اين حساب، دور حلق آويز کردن... خودسوزی... و خفه‌گی با گاز رو خط بگيريد

يه بنده خدايي از دوستان، خيلی جالب خودکشی کرده که در نوع خودش يه ابتکاره

ايشان، دوتا انگشت شصتش رو فرو کرد توی سوراخای دماغش و با انگشتای ديگرش هم دهنشو محکم گرفت و اونقدر خودشو خفه کرد تا مرد

فقط بدی کارش اين بود که هيچکس بعد از مرگش انگشتای شصتشو از توی دماغش بيرون نکشيد... چون به هر حال کار کثيفيه. حالا خودتون قضاوت کنيد. اين خودکشی ترحم کسی رو بر می انگيزه؟

يا اونايي که روی سرشون نايلون می‌کشن و دور گردنشون روی نايلون رو با طناب می‌بندن و يا اونايي که خودشون رو جلوی ماشين ميندازن و له می‌شن... اينا همشون ديوونه‌ان

خودکشی ايده‌آل خودکشي است که بدون درد، بدون عوارض جانبی، بدون تاثيرات بد و منفی روی صورت و اندام، بدون صدا، بدون کثافتکاری و باشه

ژاپونی‌ها يه جور خودکشی جالب رو ابداع کردن به اين صورت که يه سوزن جوالدوز رو برداشته و از روی سينه فرو می‌کنن توی قلبشون. البته اين کار يه کم درد داره. يه جورايي حس می کنيد که توی سينه تون آب جوش داره قل مي‌زنه. ولی حداقل، عوارض ظاهری نداره. ولی بديش اينه که حتما می‌ميريد


در صورتی که خودکشی وقتی خوبه که شما نميريد

يه جور خودکشی که بيشتر بين شکمو‌ها رواج داره استفاده از خوراکی برای مردنه. اين نوع خودکشی خيلی حال داره
چون حداقل گشنه نميميری! و خوبی مهم ترش اينه که به سر منزل مقصود هم نمی‌رسی و معمولا زنده می‌مونی. نمونه‌اش اينكه: يه بنده خدايي که با سی‌تا قرص ديازپام خودکشی کرد و دور و بری‌ها به هوای اينکه مرده خاکش كردند و يارو بعد از دو سه روز خواب ملس چشاشو باز کرد وديد: ای دل غافل... همه جا سياهه و يه موش هم داره انگشت پاشو می‌جوه. زنده بگوری خداييش وحشتناکه

اول خوب فکراتونو بکنين بعد خودتونو بکشيد

يه موضوع مهم توی خودکشي، پشيمونی ديرهنگامه. هشتاد و نه درصد کسايي که خودشون رو مي‌کشن، وسط يا آخر کار پشيمون می‌شن و اين در حاليه که هيچ راهی برای برگشت نيست. يه يارويي برای خودکشی يه تيکه پارچه رو گلوله می‌کنه و فرو می‌کنه توی حلقش و با ته گوشکوب ميده بره پايين ولی همون لحظه پشيمون مي‌شه و اين درحاليه که داره خفه می‌شه... يارو می‌دوه بيرون و از شدت عجله از روی پله‌های آپارتمان پرت می‌شه پايين و می‌ميره... و جالب اينکه مرگش به علت ضربه مغزی اعلام شد نه خفگي

نکته مهم ديگه اينه که مدت خود کشي نبايد زياد طولانی باشه

مثلا فرض کنيد در نوع رگ زدن خيلی طول می‌کشه تا خون تموم بشه و تازه آلودگی خون روی زمين و لباساتون رو هم در نظر بگيريد

يا استفاده از گاز شهری امکان داره باعث بشه نه تنها خودتون بميريد بلکه خونه و بقيه رو هم بفرستيد روی هوا

پس عاقلانه تر رفتار کنيد

تا حالا به چند نتيجه مهم رسيديم كه سعي كنيد در خودكشي حتما اين نكات را مدنظر قرار دهيد

زمان خودکشی رو درست انتخاب کنيد. (بهترين موقع بعد از ظهر ساعت شش
مبادا بعد از خودکشی از ريخت و قيافه بيفتيد
بهترين لباستونو تنتون کنيد
حتما يه يادداشت بذاريد و علت خودکشی رو شرح بديد و انگشت هم بزنيد
خواهشا زياد کثيف کاری نکنيد
موقع خودکشی لبخند بزنيد تا لبخند روی لبتون باقی بمونه
لطفا چشاتونو باز نذاريد چون خيلی وحشتناکه
يه بسته دستمال کاغذی حتما روی ميزتون باشه
اتاقتونو قبل از خودکشی مرتب کنيد. (پليسا ببينن خوب نيست
رد انگشتتونو همه جا بماليد تا بفهمن خودتون، خودتونو کشتيد
يه جوری خودکشی کنيد که دوباره بشه زنده تون کرد
دليلتون برای خودکشی قانع کننده باشه
برای مسايل عشقی خودکشی کردن کار الاغاست... بلانسبت شما
قبل از خودکشی حتما يه فال حافظ بگيريد
قبل از خودکشی استفاده از ادکلن و دئودرانت و زدن مسواک يادتون نره
بهتره بعد از مرگ... مثلا مرگ... در حالت دراز کش باشي
اگه توی دستتون يه گل سرخ باشه صحنه خيلی رمانتيکتر و رويايي‌تر به نظر مياد و اشک آور تره
در اتاق رو حتما قفل کنيد که جريان هيجان انگيزتر باشه
قبل از خودکشی حتما گريه کنيد . صورتتون اشک آلود باشه
خودتونو براي رفتن به جهنم رفتن آماده کنيد


حالا جديد ترين و راحت ترين روشهای خودکشی

برای جنس نرينه

«استفاده از جوراب»
تخت خواب رو آماده کنيد
تمام تن و سرتونو ببريد زير پتو
خيلي آروم نوک انگشتاتونو از زير پتو بيرون بياريد و جوراباتونو ببريد زير پتو
هيچ راه نفوذی برای هوا نذاريد
يک ساعت بعد... شما مرديد
خدا رحمتتون کنه


برای جنس مادينه

« سوء استفاده از موش»
تخت خواب رو مرتب کنيد
بريد زير پتو
اتاق حتما کاملا تاريک و ساکت باشه
حالا چشماتونو ببنديد و فرض کنيد يه موش خوشگل داره روی تنتون راه ميره
خواهش می‌کنم جيغ نزنيد و بدون سر و صدا از وحشت زياد بميريد
مرسی

نوشته شده توسط | موضوع: | لينک ثابت |
مهدی
تاريخ: پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 ساعت :22:14
سلام خوفید خب اینجا باید خوب باشید منم چند لحظه غمارو میریزم دور چون اینجا فقط جای شادی

این پست قبلی کی نوشته عصاب داشته باش گام مثل این

ببین چه نگاه ملیحی داره

خب نسرین و لادن که قصد ندارن بنویسن حالا م میدونم با اونا

اصلا ز این به بعد باید یه تعرفه بذاریم که حداقل چند بار اینجارو تو هفته اپ کنیم

مثلا هر نفر هفتهای ۳ بار که اینجام را بیفته

نوشته شده توسط | موضوع: | لينک ثابت |
منه تهنا....
تاريخ: پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 ساعت :12:29

آرامش در زندگي بهترين چيزه

بيا به آرامش فکر کنيم
به زندگي
به عشق
به زيبايي
به بهشت
به جهنم
به درک
به تو چه
به من چه
برو اعصاب ندارم

اي دوستان معلوم هست کجاييد؟من اينجا تنها و بي همکار چي بايد بنويسم؟

نوشته شده توسط | موضوع: | لينک ثابت |
عضو جدید
تاريخ: دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت :11:55
سلام به همه.

خوبید؟

من مهتاب هستم.قراره که از این به بعد با مهدی جون و لادن جون و نسرین جون که هنوز باهاش آشنا نشدم توی این وب بنویسم.

ظاهرا" قراره اینجا حال بعضیا رو بگیرن.حالا حال کیو من هنوز اطلاع کاملی ندارم.

دیگه نمی دونم چی باید بگم.

پس تا بعدا" که بر میگردم بای

نوشته شده توسط | موضوع: | لينک ثابت |
دختر می خواید یا پسر؟؟؟!!!
تاريخ: دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت :10:41
سلام به همه

من بیدم لادن جون...


اينم آپ آقا مهدي.چرا مي زني؟

پسر:


پسرا معمولا" خيلي باهوش به دنيا نميان(اينو تجربه ثابت کرده)تا سه سالگي
اطاق پذيرايي رو با w.c اشتباه مي گيرن.تا اينکه توي شش سالگي موفق مي شن
اين عيبو رفع کنن و کارشون رو توي اطاق خواب انجام بدن.توي هفت سالگي مي رن مدرسه
و اونجا فقط چندتا فوش و بدوبيراه ياد مي گيرن.(غير از اينه آقايون).هنوز سيزده سالشون
نشده ژيلت باباييشون رو کش مي رن و مي کشن روي صورتشون.توي پانزده سالگي
عاشق کسايي مثل بروس لي و جکي جان مي شن.هجده سالشون که شد بايد واسشون
چيزي حدود بيست ميليون تومن (تومان)هزينه کرد تا اونا با سرافرازي بتونن توي رشته
آبياري گياهان دريايي اونم دانشگاه آزاد واحد کوير لوت قبول بشن.تازه چقدرم به خودشون ذوق
مي کنن و کلاس مي زارن .بعدش با تلاش و کوشش خيلي خيلي زياد طي ده سال  با مدرکي معادل
کارداني فارغ التحصيل بشن.تازه اين موقع ست که کسي رو تحويل نمي گيرن
توي اين مدتم هشت بار عاشق شدن و بابا وماماناي بيچاره بايد براي خواستگاری چهارده بار به اقصي نقاط مختلف جهان مسافرت کنن... (اينطور نيست پسرا؟؟؟؟؟؟؟؟)


فعلا" اينو داشته باشيد تا دفعه بعد که از دخترا مي نويسم
باي باي


پخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

نوشته شده توسط | موضوع: | لينک ثابت |
جوابیه
تاريخ: سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت :12:35
سلام به دوستای گل-مهدی حسینجانی-مهتاب-لحظه نویس-سوگند-محسن

خب اول از لحظه نویس :بابا باور کنید بیشتر مطالب اینجا من نوشتم تازه اینم یه وب گروهی پس زیاد نویسنده مهم نیست توش

اما مهتاب بابا دمت گرم بازم گلی به جمال تو کسی که اینجا منو درک نکرد من خاطره مینویسم (میگن لادن خانوم چند سالته) اقا محسن با شما هستما بابا منم دریابیدHello

حالا مهدی خان که همنامم هستیمGeminiبابا این خاطره من با یکی از دوستام به اسم مهدی مث خودت اشتباه نگیر شیطون

اما سوگند مرسی اینم برای شماFor You

درکل همتونو دوست دارم و از اینکه با شما اشنا شدم خوشحالم-لحظه نویس-مهدی-مهتاب-سوگند-محسن

نوشته شده توسط | موضوع: | لينک ثابت |
سیندرلا
تاريخ: یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت :5:2

يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود .
سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب .

. آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام ..... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم .....مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟ ....... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم ...... مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟ روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبيه چي شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام....... فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ...... سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم .......فرشته : بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!! سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ .... فرشته : بعله مي خوره .....سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي. فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟....... سيندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟..... سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي . سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم.....فرشته : چرا نميري؟........ سيندرلا : آبروم مي ره....... فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند به سمت خونه ي پادشاه.

وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!! 

شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد . زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري کپک زده بود )

خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سيندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خري هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت ) سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند .

نوشته شده توسط | موضوع: | لينک ثابت |
خاطره
تاريخ: چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت :22:29
سلام یه چند روز پیش دوستم مهدی به من زنگ زد گفت از زنجان برگشتم بیا فردا ببینمت قرارمون برا بعد از ظهر بود منم صبح رفتم کتابخونه ولی حالم بد بود رفتم سمت باشگاه که کارتمو تمدید کنم کارتم تمدید شد چون باشگاه نزدیک خونه مهدی بود از اونور رفتم دم خونشون ساعت ۹ صبح بود زنگ زدم دفه اول بر نداشت دفعه دوم

مهدی:الو سلام

من:زهر مار چرا بر نمیداری

مهدی:خواب بودم خب چیکار داری

من:نکبت مگه دیشب زنگ نزدی گفتی بیام دم خونتون میخام بهت دی وی دی بدم برسونی به یوسف

مهدی:خره مگه قرارمون بعد از ظهر نبود

من:هااااااااااااا چرا ولی خب الان من دم خونتونم یعنی نزدیکم

مهدی:خب بیا تا من حاضر شم بریم گیم نت

گوشی قطع شد رفتم رسید دم خونشون ولی زنگشون یدم رفته بود دوباره به گوشیش زنگ زدم

مهدی:مرضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضض

من:دم خونتونم زود باش

مهدی:باشه بزار حاضر شم

من:باشه

خلاصه من ۲۰ دم خونشون ایستادم یکی از همسایه هاشونم اومد یه نگا به من انداخت فک کرد من میخام بیام تو تعارف زد ولی من گفتم که منتظرم

حوصلم سر رفت زنگ زدم بهش

مهدی:مرض چیه

من:بدو دیگه منو الاف کردی

مهدی:باشه میام

اقا بالاخره تشریف فرما شدن هیکل کشوندن پایین اومد گفت بیا این دی وی دی برو ببین چیه اسمش "وار" برا جت لی

من:خوبههههههه(منم که عاشق جت لی)

مهدی:بریم چندتا دی وی دی بدم داییم تو گیم نت یه رایت هم از این برا یوسف بگیریم

تو راه کلی چرت پرت گفتیم خندیدیم تا رسیدیم دم در گیم نت بسته بود ...

ادامه دارد(خوب بقیه اش برا بعد الان خستم)

نوشته شده توسط | موضوع: | لينک ثابت |
خاطرات
تاريخ: یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت :10:31
چند شب پيش رفتيم عروسي.
مي خواستم واستون تعريف کن که چي شداما وجدانم اجازه نداد.همش
درد مي گرفت.اخه خيلي بي معرفتيه .رفتيم اونجا اين همه خوش گذشت.
اين همه خورديم.يعني خوردن, بعد بيام اينجا واسشون بزنم.

بعد خواستم از شوهر خالم بگم که ازتهران اومده بود حدوديه هفته خونمون بود وبلاخره ديروز رفت.
اما بازم وجدانم درد گرفت.دلم نمياد پشت سرش بحرفم.اين روزا خيلي سرگرممون کرد.
از بس خاطره تعريف کرد.

بعد خواستم از برادرم بگم که 16 سالشه و اين روزا بدجور تو نخشم .آخه بدفرم
مشکوک مي زنه اما بازم وجدانم درد گرفت...ديداشم گناه داره.خوب اگه پسلا از اين کانا نکن
که فرقي با دخملا ندارن.


بعد خواستم از خواهر بزرگم بگم که باهاش دعوام شد.اما مسائل خانوادگي رو نمي شه گفته کرد

پس بهتر ديدم که چيزي نگم.
مرسي آقا مهدي که به حرف گوش کردي و خاطره تعريف کردي.
شما پسلا چه کانايي مي کنيدااااااااااااااااااااااااااا.

يانگوم هم تمام شد.دو سال تمام همه رو علاف خودش کرده بود.خوب نمي شد اين قسمت اخر رو
همون اول بدن که جماعت اينجوري ميخ کوب نشن؟؟؟؟؟؟

حالا دعاي من:
خدايا به همه دختراي دم (با کسره بخونيد)بخت يه شوشو خوف مثل "مين جان گو"عطا فرما

بگو آمين... 


بوس بوس بوس تا بعد

نوشته شده توسط | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت :21:9
شیطان اعلام كرد تا می توانید گناه كنید . 
.
سهمیه ی سوخت آتش جهنم تموم شد

--------------------------------------------------------------------------------------

روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:

گيرنده : همسر عزيزم

موضوع : من رسيدم

ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه !!

--------------------------------------------------------------------------------------

نمیدونم این مدیر محترم اینجا سر میزنه یا نههههههههههههههههههههههههههههههههههه؟

نوشته شده توسط | موضوع: | لينک ثابت |
   طراح زيبا ترين قالب هاي بلاگفا : كيانوش انصاري